close
دانلود آهنگ جدید
متن ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستان بنویسید صفحه 38 پایه دوازدهم
loading...

مدرسه شما

انسانها دارای ذهن خلاق و آزاد هستند.میتوانند به راحتی که به زبان خودشان یا رسمی نوشته شده است.به یک متن ادبی یا بطور کلی متنی بنویسید که شعور و فرهنگ است

متن ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستان بنویسید صفحه 38 پایه دوازدهم

TheAmix بازدید : 168 پنجشنبه 16 آبان 1398 : 14:6 نظرات ()

انسانها دارای ذهن خلاق و آزاد هستند.میتوانند به راحتی که به زبان خودشان یا رسمی نوشته شده است

به یک متن ادبی یا بطور کلی متنی بنویسید که شعور و فرهنگ خودتونو توی اون متن به طرف مقابل خود نشان بدهید
<-------------------------------------------------------->

متن ادبی:


 در اینجا کشور ما ایران دارای چهار فصل رنگارنگ است. بهار سبز و تابستان نارنجی و پاییز زرد و زمستان سفید!شال و کلاه کردم و پالتوی مخملی ام را بر تن کردم کیف و وسایلم را برداشتم و از خانه بیرون زدم! برف قطع شده بود. تقریبا ساعت 6 صبح بود و هنوز دو ساعتی وقت داشتم که به محل کارم برسم. نمیدانم چرا انقدر زود راه افتادم. هوا خیلی سرد بود و خورشید به تازگی طلوع کرده بود. وقتی برف می بارد تحمل فضای اتاق برایم خیلی سخت می شود. احساس خفگی میکنم و حتی نمیتوانم خوب بخوابم. شاید چون بارش برف مرا یاد خاطرات آن روزها می اندازد. روزهایی که بچه بودیم و وقتی برف می بارید باهم آدم برفی درست میکردیم و برف بازی میکردیم. آخرین آدم برفی را که باهم درست کردیم به یاد داری؟ یادم است آن روز فراموش کرده بودم دستکش هایم را به مدرسه بیاورم و حسابی دست هایم یخ کرده بود. تو سرگرم برف بازی بودی و حواست نبود. وقتی شال گردنم را درآوردم تا به گردن آدم برفی بیندازم ناگهان دست هایم را دیدی که از سرمای شدید سرخ شده بود. فریاد زدی که دست کش هایت کو؟؟ پیش از آنکه پاسخی بدهم دستم را کشیدی و سریع بردی داخل کلاس خودتان! کنار شوفاژ کلاس نشستیم و دست کش هایت را درآوردی و دست هایم را در دست گرفتی و سعی کردی گرمشان کنی! تو مرتب سرزنشم میکردی و منم دستانم را از دست هایت میکشیدم که بروم حیاط و برف بازی کنم نگران این بودم که زنگ تفریح تمام شود ولی تو هربار که دستانم را از دست هایت میکشیدم محکم تر دست هایم را می گرفتی! چند دقیقه که نشستیم تو دست کش هایت را دستم کردی و گفتی حالا برویم بازی کنیم. وقتی به حیاط رفتیم زنگ خورد و آدم برفی نیمه کاره ماند من لج کردم و باتو قهر کردم! تو مرا به کلاس فرستادی و خودت ماندی و آدم برفی را کامل کردی! وقتی زنگ آخر خورد و باهم داشتیم به خانه میرفتیم چشمانت لبریز از اشک بود اما لبخند میزدی و بازهم به شیطنت هایت ادامه میدادی! به خانه که رسیدیم در خواب بودم که صدای مادر را شنیدم که پرسید دست هایت چه شده؟ چرا معلم هارا اذیت میکنی که تنبیهت کنند! و تو سکوت کرده بودی و فقط به مادر میگفتی آرام تر… خواهرم خوابیده است! تازه آنجا بود که فهمیدم تو چون در حیاط مانده بودی و آدم برفی را کامل کرده بودی تنبیه شده بودی! بله… تو همیشه به فکر من بودی مثل یک مادر! راست می گویند که خواهر های بزرگتر مادر دوم هستند! تو مادر دوم من بودی و وقتی برای همیشه از تو جدا شدم تازه فهمیدم! آن لحظه به خودم گفتم قلکم را می شکنم و با پول هایم برایت همان جا مدادی را که دوست داری میخرم و همین کار را هم کردم! پول هایم را جمع کردم و با مادر به خرید رفتم و همان جامدادی را برایت خریدم! وقتی به خانه برگشتیم از سر کوچه تا جلوی در را دویدم! فکر میکردم مثل همیشه داری تو کوچه با بچه ها بازی میکنی! اما نه تو در کوچه نبودی! وقتی با مادر وارد خانه شدیم صدایت کردم اما جوابی ندادی! روی پله ها نشسته بودم و منتظر بودم بیایی که تلفن خانه زنگ خورد و مادر پس از صحبت کردن، مرا خانه همسایه گذاشت و خودش رفت! چند ساعتی گذشت که زن دایی به دنبالم آمد و مرا به خانۀ خودشان برد. سراغ تو را گرفتم که گفتند رفتی شهرستان پیش مادربزرگ! دل گیر شدم که چرا تنها رفتی! میخواستم هرگز باتو حرف نزنم! هدیه ات را نگاه میکردم و زیرلب تو را سرزنش میکردم! چند روز گذشت! یک روز مادر به دنبالم آمد. چشمانش گود افتاده بود و لباس های سیاه پوشیده بود. از او سراغت را گرفتم که گفت از شهرستان برنمیگردد. گفت خواهرت هرگز از شهرستان برنمیگردد. عصبانی شدم و گفتم چرا مرا با خود نبرده است؟ حالا با کی آدم برفی درست کنم؟ اصلا چرا بدون خداحافظی رفته است؟ عید که برویم خانه مادر بزرگ حتما بااو دعوا میکنم. مادر گفت : دوست داری با خواهرت خداحافظی کنی؟ من گفتم بله و باهم به سمت مقصدی که نمیدانستم کجا بود حرکت کردیم. به بیمارستان که رسیدیم دیدم پدر و عموها و …. همه فامیل آنجا هستند. مادربزرگ را که دیدم تعجب کردم. از او پرسیدم مگر خواهرم خانه شما نیست؟ مادربزرگم مرا در آغوش گرفت و گریست. خود را از آغوشش بیرون کشیدم و دنبال مادرم حرکت کردم. به یک اتاقی رسیدیم. مادرم از دکتری که آنجا بود خواهش کرد اجازه دهد من تورا ببینم و آن دکتر پذرفت. وقتی وارد اتاق شدیم دیدم روی تخت خوابیدی و ملحفه ای سفید را روی سرت کشیده ای! به سمتت دویدم و گفتم : ای تنبل ! بازهم که خوابیده ای؟ مرا گذاشتی و رفتی بی معرفت؟ بیدارشو! بیدارشو دارد برف می بارد! اما تو اصلا حرکت نمیکردی. مادر گفت : خواهرت برای همیشه خوابیده است. او به جایی رفته که دیگر نمی تواند برگردد. او رفته به بشهت! نمیدانم لحظه ای که جامدادی را در دست هایت گذاشتم یا لحظه ای که برای همیشه رفتی بقیه چقدر گریه کردند. اما من حتی یک قطره اشک هم نریختم! نمیدانم شاید هنوز منتظرم که برگردی و رفتنت را باور نکرده ام.من همانطور که لیوان چای را در دست داشتم به داخل کوچه رفتم و نگاهی به اطراف انداختم و غرق در تماشای زیبایی طبیعتی شده بودم که برف برای همه چیز هایی که در آن وجود داشت لباس عروس هایی متفاوت درست کرده و آنها را به تن آنها کرده بود.

نتیجه گیری متن : یک روز سرد و برفی نمیدانم برای بقیه چه حس و حالی را دارد اما برای من فقط یک معنی دارد! تو! تویی که رفتی و مرا با خور نبردی! بقیه فکر میکردند ما دوقلو هستیم چون همیشه باهم بودیم! اما حالا تو در بهشتی و من در جهنم نبودن تو میسوزم و مانند آدم برفی ذره ذره آب میشوم! حالا سال هاست دوقلو های به هم نچشبیده دیگر باهم نیستند.
<-------------------------------------------------------->


همچنین بخوانید...!

مفهوم و ترجمه شعر عشق شوری در نهاد ما نهاد صفحه 41 پایه دوازدهم

برچسب ها متن ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستان بنویسید صفحه 38 پایه دوازدهم , یک صبح سرد و برفی زمستان , متن ادبی درمورد یک صبح سرد و برفی زمستان بنویسید , انشا با موضوع یک صبح سرد و برفی زمستان , پایه دوازدهم , انشا درباره یک صبح سرد و برفی زمستان بنویسید , متن ادبی در مورد یک صبح سرد و برفی زمستان بنویسید پایه دوازدهم , انشا درباره یک صبح سرد و برفی زمستان بنویسید صفحه 38 , انشا ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستان , انشا ادبی زمستان , متن ادبی پایه دوازدهم , پایه دوازدهم صفحه 39 متن ادبی درباره ی یک صبح سرد برفی بنویسید , انشا جدید ادبی درباره یک صبح سرد و برفی , انشا متن ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستا پایه دوازدهم , صفحه 39 پایه دوازدهم , متن ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستان بنویسید صفحه 48 پایه دوازدهم , انشا ادبی درباره یک صبح سرد برفی , متن ادبی درباره یک صبح سرد برفی انشا پایه دوازدهم , انشا پایه دوازدهم , متن ادبی صفحه 39 پایه دوازدهم ,
مطالب مرتبط
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 33
  • کل نظرات : 1
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 7
  • آی پی امروز : 258
  • آی پی دیروز : 832
  • بازدید امروز : 491
  • باردید دیروز : 2,406
  • گوگل امروز : 118
  • گوگل دیروز : 752
  • بازدید هفته : 8,368
  • بازدید ماه : 17,377
  • بازدید سال : 238,403
  • بازدید کلی : 295,554